تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار - فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
دختر مهندس سیاستمدار
فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
اوضاع زندگیمون خیلی به هم ریخته س. مامان بزرگ گرفتار یه بیماری مجهول شده که هنوز نتونستن تشخیصش بدن. ایران نیست و ما به شدت نگرانیم و دلتنگی هم بهش اضافه کنید.
ظاهراً بیماریش جدی تر از اینه که بخوایم یه "ایشالله خوب میشه" سرسری بگیم و بگذریم به امید اینکه حل میشه.
همه شک به سرطان خون داریم ولی هیچکس به روی خودش نمیاره و منتظریم که پزشکا شک مارو بدل به یقین کنن.

مامان بزرگ من آدم عجیبیه! هیچ کس رو به غیر اون تا حالا ندیدم که توی این دنیا هیچ چیز رو برای خودش نخواد. یعنی به واقع هیچ چیز!!! این از خود گذشتگی به حدیه که از زمان بچگی مادرم تا الان، همیشه سر سفره صبر می کنه تا همه غذا بکشن و بعد شروع به خوردن می کنه مبادا سیرتر از کسی از سفره بلند بشه. به حدیه که حتی اگر نیاز باشه برای غریبه ها کاری بکنه، دیگه خودشو فراموش می کنه. یه جثه ی کوچیک که تمامش خیر و برکته! و حالا ما نمی تونیم باور کنیم که انقدر رنجور و مریض شده.
من همیشه آدم واقع بینی بودم، به فقط دست بلند کردن و دعا کردن عقیده ای ندارم، احساس می کنم که دعا بدون تلاش فقط ده درصد قضیه و برای آرامش دل خودمونه! معجزه رو قبول ندارم. اما الان به هر چیزی که بتونه به من اطمینان بده عقیده دارم! 
اومدم ازتون خواهش کنم، به هر شکلی که عادت دارین، با هر مناجاتی، به هر دینی که عقیده دارین مادربزرگ من رو هم فراموش نکنید.
می دونید؟ من پذیرفته م که هر کسی عمری داره و به هر حال باید پایان داشته باشه، اما اگر این آدم (زبونم لال) عمرش به دنیا هم نباشه، فقط از خدا می خوام که بی عزت و علیل نشه.

دلم یک معجزه ی بزرگ می خواد، حالا به هر شکلی که بیاد، من ازش استقبال می کنم.
منو فراموش نکنید
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در یکشنبه 25 تیر 1391 و ساعت 12:38 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 25 تیر 1391 و ساعت12:52 بعد از ظهر

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com