تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار - آرزوهایی که در من کشته شد...
دختر مهندس سیاستمدار
آرزوهایی که در من کشته شد...
یادمه اواخر سال هشتاد و پنج بود. اون زمان من خیلی جدی و با پشتکار تمرین موسیقی میکردم و کلی مطلب و کتاب میخوندم و کلی دنبال تکنیک های نوازندگی میگشتم...
خب بالطبع دانشجو هم بودم و همزمان درس میخوندم. ولی با این اوضاع به شدت توی این فکر بودم که شروع کنم و برای کنکور هنر بخونم و البته اون هم موقعی که در حد حرف بود همه تأییدش کردن اما چند روز که نشستم پاش و شروع کردم به خوندن، با مخالفت شدید خانواده روبرو شدم...
خلاصه این که توی تمریناتمون یکبار استاد اومد و گفت که برنامه ی کنسرت هنرجویی گذاشتن و من هم جزو هنرجو های منتخب هستم. بگذریم ازینکه چقدر شادی کردم و توی چه حس و حالی بودم.
جلسات کلاس روزهای جمعه بود، ساعت دو تا چهار. محلش زیر پل پارک وی بود و بهم اجازه ندادن تنها برم. مامان باهام اومد و تمام مدت با یه حالت کلافه یا اونجا قدم زد یا توی ماشین نشست. هفته ی بعد که حاضر شدم که بریم برای تمرین، مامان اینا مخالفت کردن و کار تقریباً به جاهای باریک کشید. من به دو دلیل خیلی ناراحت شدم، اول اینکه بد قول شده بودم و دوم اینکه خیلی علاقه داشتم به این تمرین...
دو سال بعد بود که توسط یکی از دوستان دعوت شدم به یه گروه کر، البته که خیلی حرفه ای نبودن ولی تمرین های منظم داشتن. برای تست صدا و سلفژ رفتم و پذیرفته هم شدم، مشروط به یک امتحان مجدد سلفژ و تئوری، ولی از ترس برنامه های دفعه ی پیش، عطای آواز رو به لقاش بخشیدم.
نمیدونم چرا امشب این چیزا یادم اومده و حتی ناراحتم کرده. خانواده ی من با هنر غریبه نبودن، حتی تمام زمینه ها رو برام فراهم میکردن که بهتر و بیشتر تمرین کنم. ویولنی که پدرم برام خرید (درست بعد از اون برنامه برای اینکه از دلم دربیاره) ساز گرون قیمتی بود و هنوز هم جزو بهترین هاست! اما انگار خانواده همیشه ترس داشتن ازینکه هنر تخصص اصلی من بشه. و اون ها دختر مهندس هنرمند رو به یک دختر هنرمند ترجیح میدادن.

امشب کنسرت هنرجویی آموزشگاهی بود که طی سه چهار سال گذشته اونجا تمرین می کردم. از قضا عسل خانوم هم اونجا می نواختن و من هم به دعوت استادم و هم به خاطر عسل شرکت کردم.
چقدر عسل با شادی و خنده ویولن رو کجکی دستش گرفته بود و غلط غولوط میزد و می خندید.
بعدش هم برای اولین بار توی دو سه ماه اخیر با فرشاد رفتیم و یه گردشی کردیم و شام فارغ التحصیلی هم به خودمون دادیم. فرشاد انگار فهمیده بود که پکرم و دلیلش رو نمی دونم چطور فهمیده بود. نمی دونم تمام مردها انقدر حس ششم قوی دارن یا مرد من فقط اینجوریه!
آخرهای شام درحالیکه دیگه داشتم با سالاد بازی میکردم، بی مقدمه گفت که راستی! سازت کجاست؟ گفتم از خونه ی پدری نیاوردمش. گفت فردا با هم میریم میاریمش. و گوشی تلفنش رو برداشت:
"سلام مامان! حال شما؟ پدر خوبن؟ مامان امروز عصر یه هندونه خریدم، خیلی برامون بزرگ بود پاره ش نکردیم. گفتیم اگر فردا خونه باشین هم خدمتتون برسیم برای عرض ادب و هم دور هم یه هندونه هم بخوریم..."
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در یکشنبه 28 خرداد 1391 و ساعت 09:00 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com