تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار - مادر مهربانم، راهت ادامه دارد...
دختر مهندس سیاستمدار
مادر مهربانم، راهت ادامه دارد...
روی صندلی آشپزخونه نشستم و دستمو زدم زیر چونه م. برنج خیس کرده رو گذاشتم روی میز و توی سینی کنارش دو تا پیاز با یه بسته گوشت چرخ کرده به همراه چاقو گویای اتفاقاتیه که قراره بیفته. هنوز تصمیم نگرفتم قراره برای شام چی بپزم. خب قطعاً با گوشت چرخ کرده و پیاز دو سه تا غذای محدود بیشتر نمیشه پخت!
دستم به آَشپزی نمیره. تمام حواسم پیش غذاهاییه که توی دو سه روز گذشته درست کردم و توی یخچال از هر کدوم یه ذره مونده. یه تصمیم انتحاری میگیرم. گوشت رو بر میگردونم توی فریزر و تصمیم میگیرم غذاهای مونده رو گرم کنم و همونا رو شام بخوریم. یاد جمله ی مادرم می افتم و خنده م می گیره: " نمیشه که غذاها توی یخچال بمونه، حیفه! باید خورده بشه." با وجود اینکه از اول شروع خانه داریم تصمیم داشتم حداقل هر شب غذای تازه درست کنم، نتونستم در برابر استراتژی مادرم مقاومت کنم!
ما یه قابلمه ی تفال دو نفره توی خونمون داریم. خیلیا تا حالا بهم گفتن که عین اسباب بازیه! اما من اگر کوچیکترشو هم پیدا کنم حتماً می خرم. همیشه توش یکی و نصف یا نهایت دو تا پیمونه برنج میپزم. با وجود این باز هم زیاد میاد! خودم که چهار تا قاشق برنج بیشتر نمیخورم. فرشاد هم شب ها معمولاً اشتهاش کمه. اینه که سه چهارم برنجمون میره توی یخچال. با وجود کم اشتهایی فرشاد دلم نمیاد غذای شب مونده جلوش بذارم. ترجیح میدم غذا درست کنم که حداقل یه ذره میلش بیشتر بکشه. غذاهای مونده رو برای نهار فردام میذارم که ببرم اداره. 
وقتایی که مهمون میاد که دیگه هیچی! هنوز مقدار غذا دستم نیومده و معمولاً دوبرابر مقداری که باید، غذا درست می کنم. اونوقت انقدر غذاها رو صبح و ظهر و شب میخورم که دیگه مواد اولیه که هیچی، طعم ذرات میکروسکوپیشم تو ذهنم میمونه.
مشغول گرم کردن غذاها که میشم دوباره خنده م میگیره! باز یاد مادرم می افتم که بعضی روزا میگفت امروز باید یخچال خالی بشه! تمام غذاها رو گرم می کرد. اونوقت اگر من سیر می شدم و یه ذره از غذاها باقی میموند می گفت این یه ذره رو بخور نمونه. بهم لیمو میداد، ترشی میداد، که اشتهام باز بشه.
من می گفتم مادر! غذا وقتی غذاست که یه نفرو سیر کنه. غذا توی شکم آدم سیر ریختن فرقی با ریختنش توی سطل زباله نداره! چه بسا اونجوری ضررش کمتر باشه. اما حالا می بینم خودم درمونده شدم و نمیدونم چکارشون کنم دلم نمیاد غذا رو دور بریزم...
با غذا درست کردنم خیلی مشکل دارم. از وقتی اومدم توی خونه ی خودم، علیرغم تمام تلاشم برای پخت غذای خوشمزه و رنگین کردن سفره ی دو نفری، خودم هنوز یه غذا رو با لذت نخوردم. 
با تمام وجود هوس قورمه سبزی می کنم. پا میشم می پزم و وقت کشیدن غذا دیگه اشتها ندارم! اونوقت همون روز همون قورمه سبزی رو خونه ی مادر شوهر چنان با اشتها می خورم که همه فکر می کنن گرسنه مونده بودم.
با تمام این تفاسیر میز رو میچینم و فرشاد رو صدا می کنم. با اومدنش چشمام پر از اشک میشه. اون که روز روزش درست غذا نمیخوره. خلاصه هر جوری هست غذا ها رو می خوریم. ته دیس به اندازه ی شیش هفت تا قاشق برنج مونده. بهش میگم بیا اینو نصفشو من میخورم نصفشو تو بخور نمونه! با تعجب نگام می کنه. با زور و قربون صدقه و گول زدن و لیمو همه ی غذاهارو پیروزمندانه به خوردش میدم. وای مامان! جات خالی...

پ.ن: شماهام با این معضل مواجهین؟ چاره ای داره؟
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 و ساعت 07:46 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 و ساعت10:36 بعد از ظهر

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com