تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار - لطفاً از لوازم شخصی دیگران استفاده نکنید
دختر مهندس سیاستمدار
لطفاً از لوازم شخصی دیگران استفاده نکنید
قطعاً الان دیگه کسی پیدا نمی شه که از لوازم شخصی دیگران استفاده کنه. مخصوصاً  که انقدر لوازم بهداشتی فراوون و ارزون شده که حتماً همه از مسواک، حوله، شونه و... شخصی خودشون استفاده می کنن. البته بجز بعضی موارد استثنا. مثلاً خود من که نا خواسته مدت زیادی با پدرم از یک مسواک مشترک استفاده می کردیم. یا مثلاً همون زن و شوهری که من میشناسم و یه زمانی از شدت عشق از مسواک مشترک استفاده می کردن و حالا حتی از مبل مشترک هم به زور راضی می شن که استفاده کنن...
اما چیزی که منو به ستوه آورده اینه که من دیدگاه منحصر به فردی نسبت به لوازم شخصی دارم. مثلاً اینکه شخصی ترین وسیله ی من همانا دمپایی من هست. به حدی که گاهی اوقات در حد برخورد های ناموسی ازش دفاع می کنم.
ماجرا ازین قراره که من از همون عنفوان کودکی که دمپایی پلاستیکی صورتی میکی موس دار داشتم، ارتباط عاطفی عجیبی یا دمپایی هام برقرار می کردم. تا اون حد که گاهی باهاشون حرف میزدم. مثلاً ازشون معذرت خواهی می کردم که ببخشید شما زیر پای منیدا!! ببخشید اینجا یه کم زمین شن داره ها!! ببخشید آسفالت داغه ها!! خب بچه بودم دیگه...
خب ازونجایی که تعادل قانون طبیعته! و همواره طبیعت تلاش می کنه  که در وضعیت ساکن و یکنواخت قرار بگیره، این نقطه ضعف من نسبت به دمپایی هام تمام کائنات رو با خودش همدست کرد تا این حساسیت من از بین بره. حالا مگه از بین می رفت؟
یکی از عظیم ترین معضلات من داشتن دو تا برادر بزرگتر از خودم بود که به دمپایی های من به چشم سلاح نگاه می کردن و با کوچکترین تنشی که بینشون ایجاد میشد، هر کدوم به یک لنگه از دمپایی های من مسلح می شدن و با هم دیگه به مبارزه می پرداختن. و ناگفته پیداست که من هم گریه کنان بینشون در تردد بودم که حداقل یکی از لنگه دمپایی هامو نجات بدم و هرگز هم موفق نشدم. و البته که در برخی موارد هم دمپایی های من برای برادر ها تغییر کاربری میداد مثلاً برای حمله به گربه ها ازش استفاده می کردن یا برای پایین انداختن توپشون از بالای درخت...
القصه برادر های من ازدواج کردن و از خونه ی ما رفتن و من ساده فکر می کردم که دیگه مشکل من حل میشه اما زهی خیال باطل. من به سن نوجوونی رسیده بودم و سایز پام به جایی رسیده بود که هر کسی فکر می کرد میتونه دمپایی های من رو بپوشه. حالا درسته که همین الانشم سایز پای من در حد بچه ی ده ساله ست!(سایز پای من سی و پنجه) اما اقوام و فامیل که به خونه ی ما می اومدن در مقابل پابرهنگی شون ترجیح میدادن دمپایی های کوچیک من رو بپوشن به جای اینکه روی سرامیک ها سرما رو تحمل کنن. خب شما حساب کنید کسی که پاش سه سایز از شما بزرگ تر باشه دمپایی شما رو بپوشه، مسلماً دمپایی شما به اندازه ی پاهای بی حیای اون ها جا باز می کنه و دیگه هرگز سایز پای خودتون نمیشه... 
کار به جایی رسیده بود که هرگز دمپایی ها رو از پام در نمیاوردم مگر در مواقع ضروری که مثلاً نیاز به آب و شیلنگ پیدا می کردم و همون وقفه ی کوتاه کافی بود تا دمپایی های من به یغما بره.
عادت جدیدی هم که مامان پیدا کرده بود برام شده بود قوز بالا قوز و اون این بود که مواقعی که کنارش می نشستم و یک پام رو روی اون یکی مینداختم با یک ضربه ی کات دار به زیر اون پام که رو هوا بود دمپایی من رو شوت میکرد به سمت دروازه ی فرضی. و این ها همه عاملی میشد برای اینکه من رو هیستریک و عصبی کنه.
ماجرا ادامه داشت تا جایی که من تونستم از حقوق خودم دفاع کنم و دمپایی هام رو حفظ کنم و همه جور مشکلی رو هم پیش بینی کرده بودم و برای همه ش چاره اندیشی کردم.
رفت و گذشت تا اینکه توی سفر دومم که به چین داشتم، دو جفت دمپایی چینی خیلی خوشگل خوش رنگ راحت، یکی برای خودم و یکی برای فرشاد خریدم. البته من میگم چینی فکر نکنید ازون چینی هایی که اینجا هم پیدا میشه و به لعنت خدا نمی ارزه! رفتم و گشتم و جنس درجه ی یک چینی پیدا کردم و با خودم همراه کردم و آوردم.
دمپایی فرشاد نارنجی و مشکیه. خداروشکر اصلاً هم سلیقه ی نگهداریشو نداره و محاله من دیگه براش دمپایی چینی چینی بیارم. بلکه از همین دمپایی چینی های آشغالی که سر کوچه مون میفروشن براش خواهم خرید.
اما دمپایی خودم، سفید یک دست، پارچه ای و لا انگشتیه. که من خیلی دوستشون دارم و هر موقعی هم نمی پوشمشون. توی آشپزخونه که هرگز نمی پوشم که مبادا لک چربی یا غذا روش بیفته و مواقع دیگه هم اول حتماً با لیف و سنگ پا تکلیف خودم رو با کف پام مشخص می کنم که نبینم اثر هنری کف پای من روش جا بمونه.
همین هفته ی پیش بود که برامون مهمون اومده بود و تمام اتفاق هایی که توی زندگی من تک تک برای من افتاده بود، توی یک روز همه با هم برای منی افتاد که فکر می کردم با نقل مکان به خونه ی خودم تمام اون هارو توی خونه ی پدری جا گذاشتم! طرف از غفلت من سواستفاده کرد و دمپایی هامو که جلوی در آشپزخونه گذاشته بودم پوشید و دیگه هم درشون نیاورد. تا آخر شب من با حرص بهش تعارف می کردم. با نگاه خشمگینانه بهش میوه تعارف کردم، با هزار زور و بدبختی شام نگهشون داشتم و آخر شب که نزدیک بود بغضم بترکه به محض اینکه از در خونمون رفتن بیرون دویدم به سمت دمپایی های چینی نازنینم. 
توی دمپایی های سفید مثل برف من دو تا رد پای سیاه و کج و کوله بهم دهن کجی میکرد و بدتر ازون دیگه دمپایی ها سایز پای من نمیشن.
نمیدونم چرا توی این یه مورد هیچ وقت روزگار با من نمیسازه.
حالا از من که گذشت ولی شما جون مادراتون وقتی میرین جایی، دمپایی های صابخونه رو نپوشین. به خدا این نیست مزد زحمتاش...
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در شنبه 9 اردیبهشت 1391 و ساعت 02:18 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 9 اردیبهشت 1391 و ساعت06:00 بعد از ظهر

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com