تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار - و این رنج است...
دختر مهندس سیاستمدار
و این رنج است...
امشب یا شاید بهتر باشد بگویم دیشب، مهمان داشتیم. مادر و پدرم و برادر ها. بازدید عید بود.
علیرغم تمام تلاش های من و فرشاد برای هر چه بهتر برگزار شدن ضیافت امشب و تمام وقت و انرژی که برای تهیه ی یک هدیه ی عیدی شایسته برای کوچولویمان صرف کرده بودیم، چیزی وجود داشت که امشب یا بهتر بگویم دیشب همه را غصه دار کرده بود.
دارند کوچولوی ما را از شیر میگیرند. خوب یادم هست که وقتی به دنیا آمده بود سینه های مادرش را نمی گرفت و با چه سختی طفل را به شیر مادر آمیختند. و حالا جدایش می کنند...
مثل اینکه این رسم روزگار است که از همان عنفوان کودکی دامنگیر ما می شود و تا روزی که نفس می کشم رهایمان نمی کند. شکر خدا تکراری هم نمی شود برایمان.
همه دست به دست هم می دهند، عادتمان می دهند و وقتی عادت با جان ما عجین شد، همه دست به دست هم می دهند تا ترکمان دهند.
بزرگتر ها را هم همینجور ترک عادت می دهند؟ با دوا گلی و صبر زرد؟ نشانمان می دهند که ببین! دلبرت، محبوبت، مایه ی آرامشت، زخم شده، بد مزه شده، بد رنگ شده; دیگر مال تو نیست، گربه برد، یک بچه ی دیگر آمد و خورد...
نگاه آدم بزرگ ها هم مثل نگاه معصومانه ی کوچولوی ماست؟ پر از حرف؟ که با زبان بی زبانی بگوید می دانم هست، سر جایش است و اگر اراده کنید مثل سابق سهم مرا می دهید. اما اختیار داشتید که مال منش کنید و حالا اختیار دارید که از من بگیریدش...
آدم بزرگ ها هم پر از بغض هستند؟ بغضی که همانجا می ماند و نه فرو می رود و نه بالا می آید. چرا؟ باید بزرگ شد، باید عاقل بود. می بینی که! می خواهیم به تو برش گردانیم اما نمی شود...
عادت از جان بچه بیرون می رود اما از من بپرسید می گویم رنجش همیشه برای او می ماند.
دلم گرفته است امشب. از عادت های دانسته و ندانسته، که باید خواسته و ناخواسته ترکشان کنیم. خدایا...

برای آوادخت: یادم نرفته که قرار بود داستان عروسی ضرب العجلیمان را تعریف کنم. اما نه امشب. امشب پر از رنجم.

نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در جمعه 25 فروردین 1391 و ساعت 01:41 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391 و ساعت11:14 بعد از ظهر

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com