تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار - عروسی کردیم!
دختر مهندس سیاستمدار
عروسی کردیم!
حتماً همه ی شما حداقل برای یک بار هم که شده لذت نوشیدن چای خوش رنگ و عطر در استکان های کمر باریک شاه عباسی رو چشیدین.
حالا از شرح و تفصیل سماور و مشتقاتش میگذریم. همه حتماً من رو درک می کنید که عاشق این سیستم هستم. 

القصه! این مقدمه رو چیدم که به چی برسم؟ آقا من ازون موقع که فنچی بیش نبودم عاشق این چیزا بودم! استکان نعلبکی شاه عباسی، سینی و قندون و انبر، آفتابه و لگن مینا کاری شده!! هر وقت که چشمم میخورد اگر با جیبم مشکل پیدا نمی کردم و با هم دعوامون نمیشد ( که الان مدت مدیدیه با جیب و کیف و کلاً هر حفره ای که توش پول قرار میگیره قهرم!) سر دلخوشی برای خودم میخریدم. یه چیزایی هم بود که مال جهاز مامان بود و من براشون دندون تیز کرده بودم، سرویس چینی و قاشق چنگالش که نو مونده بود و تا حالا ازش استفاده نشده بود، دو سه تا قابلمه و ازین چیزا. یه سری چیزا هم که خاله خان باجی های فامیل!! از شدت دور اندیشی برام هدیه خریده بودن. میوه خوری کریستال و سس خوری و ...
حالا همه ی اینا رو بچینین کنار هم! یه دونه یخچال فریزر سامسونگ ساید بای ساید و یه مایکروویو مولینکس و یه تخته فرش ماشینی بته جقه و دو دست رختخواب هم بهش اضافه کنین، یه دستگاه تلفن ده هزار تومنی قرمز هم که همون روز اول زندگی مشترکمون خریدیم، اینا شد جهاز من و منم زندگی رو با اینا شروع کردم!!
نه که خدای نکرده فکر کنید بهمون وسیله ندادن ها!! منتها انقدر عروسی ما سریع شد که خرید وسیله ی منزل موکول شد به بعد از شروع زندگیمون.
خلاصه که عروس و داماد در حالی که بیشتر لباس ها و وسایل غیر ضروری رو در منزل پدرانشان به امانت نهاده بودن، اولین شب زندگیشون رو در رختخواب های لنگه به لنگه ی عاریه ای پهن شده در وسط هال سپری کردند!! 
عجب شبی بود!! به محض اینکه رسیدیم خونه و کفش هامون رو از پامون کندیم، به محض اینکه از شر اون لباس پر از سیخ و میخ راحت شدم، به محض اینکه فرشاد بعد از یک ساعت و نیم کلنجار موهای منو از سنجاق و سوزن پاکسازی کرد، نشستیم و کیسه ی کادو ها رو ریختیم وسط و شروع به شمردن و حساب و کتاب کردیم. 
البته که صبح روز بعد کیسه درسته به منزل مادرم منتقل شد، اما همون شب برای خوشحال کردن ما کافی بود!!! به هر حال خرج عروسی به نوعی درومده بود...
عجب شبی بود!! به حقیقت اولین شب مشترک ما بود، البته قبلاً پیش اومده بود که شب هایی رو در جوار خانواده در یک مکان سپری کنیم، اما این خیلی فرق می کرد! حتی نمیدونستیم لباس هامون رو به چی باید آویزون کنیم!! (توضیح: چوب لباسی نداشتیم) هر چی که بود گذشت....
از عصر روز بعد آستین بالا زدیم که خونه ی خوشگلمون رو از عریانی در بیاریم. و شاید هیچ عروسی مثل من لذت جهیزیه ی بعد از عروسی رو نچشیده باشه!! مایی که روز اول زندگیمون نمیدونستیم روی چی باید تخم مرغ نیمرو کنیم و از همین رو به منزل مادر شوهر پناه بردیم، به سرعت مشغول خرید لوازم شدیم. 
هر کدوم از وسیله هامون که میومد توی خونه مثل دو تا بچه ذوق کردیم و کلی باهاش بازی کردیم. ماشین لباسشویی که بعد از دو هفته رسید، وقتی من فاتحانه لباس چرک هامون رو توش ریختم، وقتی فرشاد با زبان از دهان بیرون آمده توش پودر ریخت، نشستیم و به شسته شدن لباس ها خیره شدیم. من تی شرت صورتی ام رو نشون میدادم و فرشاد بلوز نوک مدادیش رو...
وقتی که اجاق گازمون وصل شد، طی مراسمی دوتایی تصمیم گرفتیم که کتلت درست کنیم، اما کو رنده؟ کو ظرف؟ بنا شد تخم مرغ نیمرو بخوریم... کو ماهیتابه؟ نازنین قابلمه ی مادرم رو بیرون کشیدم و بالاخره به اولین غذای واقعی خونمون رسیدیم.
همه ش برام لذت داشت! روزی که رفتم و بشقاب خریدم، روزی که سرویس سرامیک خریدم، روزی که سرویس چینی خریدم، صوت و تصویرمون که قابل وصف نیست. آخرین چیزی که خریدیم و انگار نیازی هم بهش حس نمیکردیم، سرویس چوبی بود. تخت و کمد و ویترین و مبلمان. مامان برام رختخواب درست کرد، پرده سفارش داد...
حالا خونه ی ما واقعاً خونه ست. خونه ای که ذره ذره با لذت ما خونه شد، هر چند هنوز هم گاهی زنگ میزنم به فرشاد و میگم داری میای یه بطری شیر با یه دونه قیف بخر! یا مثلاً وسط غذا پختن یادم میاد که آبکش ندارم و به سرعت خودمو میرسونم به فروشگاه خانه و آشپزخانه ی سر کوچه... 
اما به هر حال ما یک خانواده ی واقعی هستیم و حتی بعضی وقتا مهمون های واقعی داریم!
حالا من یک دختر مهندس (البته اگر هنوز بشه بهم گفت دختر مهندس) خانه دارم که به تازگی دارم مادرم رو درک می کنم، که چه سختی هایی توی زندگیش کشیده. حالا به رغم خانه ی پدری به محض اینکه به خونه میرسم، عوض اینکه روی کاناپه دراز بکشم و لیوان های چایی که از غیب می رسه رو خالی کنم، با چراغ های خاموش و کتری سرد مواجه می شم و چه خجسته روز هایی هستن روزهایی که فرشاد قبل از من میرسه خونه که خوشبختانه تقریباً هفته ای سه روز این اتفاق می افته .
حالا من اینجا هستم. یک تازه عروس سه ماهه! که به شدت از تجربیات زندگانی هر کسی استقبال می کنم. دعای خیرتون رو نیاز دارم و توصیه های مفید خودتون و تمام اقوام و آشنایانتون رو هم همچنین...

نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در دوشنبه 21 فروردین 1391 و ساعت 01:23 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 21 فروردین 1391 و ساعت01:37 بعد از ظهر

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com