تبلیغات
دختر مهندس سیاستمدار
دختر مهندس سیاستمدار
این پول لعنتی...
قبل ازینکه شروع کنم به گفتن مطلبی که امروز قصدشو دارم، باید از همه ی دوستانی که جویای حال خودم و مادربزرگم شدن تشکر کنم که با محبتاشون من رو شرمنده کردن. وضع مامان بزرگ تغییر خاصی نکرده، اما اجازه ی پزشک هاشو گرفتیم که سوار هواپیما بشه و ایشالله تا دو سه روز دیگه میاد تهران. هنوز هم محتاج دعاهای خیر شما هستیم، امیدوارم که هیچ کس گرفتار بیماری نشه.

تا به حال هر جایی که کار کردم، هر موقع که نشستم پای شرط و بیع و قرارداد اولین چیزی که در موردش صحبت کردم پول بوده! به قول معروف همیشه میگن جنگ اول به از صلح آخر! گرچه خیلی زیاد هم پیش اومده که به خاطر مشکلات مالی، قراردادی رو فسخ کرده باشم، اما اون در صورتیه که با بدقولی مواجه بشم. چون همیشه توی اولین قدمی که برای شروع کارهام برمیدارم، مسائل مالی رو با صاحب کار روشن می کنم. هیچ وقت قراردادی رو با قیمت پایین تر از اونچه که میخوام امضا نمی کنم، اما اون چیزی که میخوام اون قدریه که حق خودمه!همون قدر که صاحب کار تلاش می کنه که از سر و ته حق و حقوق من بزنه که به ضررش نشه، من هم حاضر نمی شم از حق خودم کم بیارم که ضرر نکنم.

میدونم با خوندن این مطالب خیلی هاتون دارین من رو قضاوت می کنید! میدونم چیزی که توی ذهن خیلی ها هست الان اینه که پول چرک کف دسته و ...

من توی خرج کردن از هیچ چیزی دریغ ندارم! از هر چیزی که بخوام بخرم بهترینش رو انتخاب می کنم که در تمام موارد گرون ترین نیست، اما اگر باشه حاضرم هر مبلغی رو براش بپردازم. خیلی وقت ها پیش میاد که پولی یا چیز دیگه ای رو به کسی قرض دادم و بعد فراموش کردم، یا به دلایلی دیگه نخواستم که پس بگیرم. 
من آدم خسیسی نیستم. فقط مثل اکثر آدم ها وانمود نمی کنم که تمایلی به گرفتن پولی که حق مسلم منه ندارم!
من کار می کنم برای اینکه پول در بیارم، برای اینکه بتونم قسط های خونه مو بدم، برای اینکه بتونم زندگیمون رو در سطح متوسط بگذرونم (و نه در رفاه!). اگر این طور نبود، کار نمی کردم. من عاشق اینم که وقتم رو با خانواده بگذرونم، خیلی دوست دارم که بیشتر مطالعه کنم، بیشتر فیلم ببینم، بیشتر مسافرت برم و به خیلی کارهایی که دوست دارم برسم. اما کار می کنم که برای داشتن حداقل ها "پول" داشته باشم.

چیزی که ما در طول مدت روز خیلی ازش استفاده می کنیم لفظ "قابل نداره" هست. این لفظ یعنی اینکه من کار مهمی نکردم و اگر تویی که طرف مقابل منی، پولش رو پرداخت نکنی برام مهم نیست. در هشتاد درصد موارد توی جامعه ی ما این لفظ در حالی استفاده میشه که ته دلمون داره غنج میزنه برای اینکه زودتر به پول یا درست ترش اینه که به حقمون برسیم. تا جاییکه این لفظ تعارف معمول عرف باشه، خب مسئه خیلی مهم نیست. خیلی جاها ما برای عزیزانمون کاری میکنیم و باز هم گرفتن پولش برامون مهم نیست. اما می بینیم که این جمله توی تاکسی، توی مغازه و خیلی جاهای دیگه استفاده میشه! و این در حالیه که قطعاً اگر در مقابل این جمله پولی ندیم و فقط تشکر کنیم حتماً یه جنگ درست و حسابی راه می افته!

خیلی ها میگن پول مهم نیست! میگن ما برای پول کار نمی کنیم، برای پول زندگی نمی کنیم، برای پول ازدواج نمی کنیم. اما همه ی اون ها میدونن که دارن دروغ میگن و ته دلشون چیز دیگه ایه! هیچ کس حاضر نیست بدون دریافت پول مدت زیادی رو جایی کار کنه! مگر در مواردی که برای کسب تجربه هست که اون هم یعنی کار بهتر در آینده و درآمد بیشتر! هیچ کس حاضر نیست در حالیکه حداقل ها رو توی زندگی نداره، ازدواج کنه! هیچ کس نمی تونه بدون پول حتی یک روز زندگی رو بگذرونه. پس چرا انقدر میخوایم وانمود کنیم که آدم های درویش مسلکی هستیم و پول برامون مهم نیست؟

برای من پول مهمه! در مقابل چیزی که باید براش پول بگیرم هیچ وقت تعارف نمی کنم. اما پول رو میگیرم که خرج کنم و باهاش زندگی راحتی داشته باشم. اگر توی زندگی همه چیز پولی نبود، این پول لعنتی هم انقدر برای ما مهم نبود. ولی بیاین یک بار صادق باشیم و قبول کنیم که برامون خیلی مهمه!! خـــــــیلــــــــــی!!

حالا برین بگیم مهتاب خسیسه! 
دیروز دوستی کنارم نشسته بود و من داشتم تلفنی در مورد یک قرارداد صحبت میکردم و وقتی مبلغ رو گفتم، اضافه کردم که چونه نمی زنم و حتی به قیمت نپذیرفتن کار، از حرف خودم کوتاه نمیام! تلفن رو که قطع کردم، دوستم گفت خیلی سخت میگیری، انقدر حرص مال دنیا رو نخور! و من دلم ازین گرفت که چون مثل بقیه یک ساعت تظاهر نمی کنم و چونه نمی زنم، بهم برچسب مال دوستی میخوره، در حالیکه اگر قرار بود در مقابل کارم پولی نگیرم، کلاً کار نمی کردم، که بتونم حداقل توی هفته دو روز کامل رو با شوهرم بگذرونم که توی ده روز گذشته فقط توی خواب کنار هم بودیم...
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در شنبه 14 مرداد 1391 و ساعت 02:26 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
اوضاع زندگیمون خیلی به هم ریخته س. مامان بزرگ گرفتار یه بیماری مجهول شده که هنوز نتونستن تشخیصش بدن. ایران نیست و ما به شدت نگرانیم و دلتنگی هم بهش اضافه کنید.
ظاهراً بیماریش جدی تر از اینه که بخوایم یه "ایشالله خوب میشه" سرسری بگیم و بگذریم به امید اینکه حل میشه.
همه شک به سرطان خون داریم ولی هیچکس به روی خودش نمیاره و منتظریم که پزشکا شک مارو بدل به یقین کنن.

مامان بزرگ من آدم عجیبیه! هیچ کس رو به غیر اون تا حالا ندیدم که توی این دنیا هیچ چیز رو برای خودش نخواد. یعنی به واقع هیچ چیز!!! این از خود گذشتگی به حدیه که از زمان بچگی مادرم تا الان، همیشه سر سفره صبر می کنه تا همه غذا بکشن و بعد شروع به خوردن می کنه مبادا سیرتر از کسی از سفره بلند بشه. به حدیه که حتی اگر نیاز باشه برای غریبه ها کاری بکنه، دیگه خودشو فراموش می کنه. یه جثه ی کوچیک که تمامش خیر و برکته! و حالا ما نمی تونیم باور کنیم که انقدر رنجور و مریض شده.
من همیشه آدم واقع بینی بودم، به فقط دست بلند کردن و دعا کردن عقیده ای ندارم، احساس می کنم که دعا بدون تلاش فقط ده درصد قضیه و برای آرامش دل خودمونه! معجزه رو قبول ندارم. اما الان به هر چیزی که بتونه به من اطمینان بده عقیده دارم! 
اومدم ازتون خواهش کنم، به هر شکلی که عادت دارین، با هر مناجاتی، به هر دینی که عقیده دارین مادربزرگ من رو هم فراموش نکنید.
می دونید؟ من پذیرفته م که هر کسی عمری داره و به هر حال باید پایان داشته باشه، اما اگر این آدم (زبونم لال) عمرش به دنیا هم نباشه، فقط از خدا می خوام که بی عزت و علیل نشه.

دلم یک معجزه ی بزرگ می خواد، حالا به هر شکلی که بیاد، من ازش استقبال می کنم.
منو فراموش نکنید
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در یکشنبه 25 تیر 1391 و ساعت 12:38 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 25 تیر 1391 و ساعت12:52 بعد از ظهر

دردسرهای دو اسمه بودن...
کسی توی این جمع هست که دو تا اسم داشته باشه؟ شما هم مثل من دردسر دو اسمه بودن رو دارید؟
هیچ وقت هم فلسفه ی دو اسمه بودنم رو نفهمیدم، گویا موقع تولد من بین علماء عظماء اختلاف به وجود اومده بوده...


نکته: مهتاب اسم شناسنامه ای من هستش. 
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در دوشنبه 19 تیر 1391 و ساعت 12:31 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 19 تیر 1391 و ساعت12:36 بعد از ظهر

زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟
دوستان! به لطف تکنولوژی و نیاز به نامرئی شدن فناوری در اطراف ما! و دسترسی بدون توقف به امکانات فناوری، مدت هاست که ما یک گوشی موبایل در دسترس داریم که به نصر الهی به تمام سیستم های ارتباطی، و اصلاعاتی مجهز هستش. البته لازمه که حتماً تأکید کنم گوشی من چینی نیست و فقط در چین اسمبل شده به قولی!!
از زمانی که من این گوشی رو در دست گرفتم به صورت کاملاً جو گیرانه اون رو به تمام مسنجر های دنیا مجهز کردم، از واتس اپ تا وایبر. از یاهو تا گوگل. از اسکایپ تا تانگو. این ها رو به ایمیل ها و اس ام اس های خود گوشی ضمیمه کنید تا متوجه بشید که " آنچه خوبان همه دارند، من یک جا دارم". خب به هر حال یک زمانی این نیاز رو حس می کردم که چون باید با همه در ارتباط باشم و چون با هر کس به نحوی میشه ارتباط داشت، پس من همه ی این هارو باید داشته باشم.
مشکل من از زمانی شروع شد که تماس ها و پیام های گمراه کننده شروع شد!
اس ام اس های تبلیغاتی، یا حاوی جک!! ایمیل هایی با مضنون مطالب طنز، چت کردن های دوستانی که حوصله شون سر رفته و ساعت کاری دیگران دستشون نیومده! زنگ های بی مورد فقط با هدف غیبت کردن و حرف های بی مورد...
و حتماً میدونید که تمام این ها در کنار هم چقدر اعصاب خورد کنه! مخصوصاً اگر در لابه لای همه ی این ها تماس های مهم و ضروری هم باشند که به خاطرشون مجبور باشید هر سری شیرجه بزنید روی گوشی.
این ها همه باعث شدن که من حس تنفر عجیبی نسبت به گوشی و زنگ زدنش پیدا کنم و اصلاً تمایلی به پاسخگوییش و در واقع ابداً تمایلی به در دست گرفتن گوشی تلفن نداشته باشم.
البته مادر رو باید ازین گروه جدا کرد! چرا که هر روز صبح که از خونه حرکت می کنم، هندزفری نازنین رو توی گوشم قرار میدم و تا خود محل کار یک ریز با هم حرف می زنیم. حرف هایی که شامل تمام موارد بالاست 

مدتی گوشی رو به خانوم همکار واگذار کردم. بهش گفتم که اجازه داره تمام تماس ها رو جواب بده و تمام پیام هارو بخونه. اون هایی که مهم هستن رو به اطلاع من برسونه و اون هایی که خیلی مهم نیستن یک جا یادداشت کنه تا سر فرصت بهش رسیدگی کنم. اما بعد ازینکه سه بار تماس های مادرشوهرم رو بی جواب گذاشت به این نتیجه رسیدم که این سیستم هم پاسخگو نیست.
حالا مدتیه که به آرامش نسبی رسیدم. اکثر اوقات اینترنت بی سیم گوشی رو قطع می کنم، گوشیم همیشه ساکته و هر چند وقت یک بار هم سری بهش می زنم.
اما متأسفانه این مشکل من همه گیر شده و شامل زنگ تلفن خونه هم شده جدیداً! به حدی که اگر فرشاد خونه باشه سمت تلفن نمی رم و اگر نباشه تلفن رو میذارم روی پیغام گیر. و اطرافیان هم علیرغم غرغر های فراوون دیگه دستشون اومده که وقتی زنگ میزنن باید توی پیغامگیر روح منو نوازش بدن که صداشون رو بشناسم و برم گوشی رو بردارم.

فی الواقع دوستان! اخیراً هر صدای زنگی حس اضمحلال به من میده و تحمل هیچ زنگی رو ندارم. (البته بجز زنگ در که با تمام وجود دوستش دارم)
حالا دوستان و اطرافیان انواع و اقسام برچسب ها رو به اینجانب الصاق کردند. از خود راضی، تنبل، بی ظرفیت، بی مسئولیت و قس علی هذا...

اما من بی صبرانه منتظر اون روزی هستم که بعد از این همه اعمال دنیایی نیک، بعد از هجرت به دیار باقی، توی بهشت برین، زیر درخت طوبی، کنار حوض کوثر (شکرخدا حور و پری هم که به ما نمی رسه! خب حوصله مون سر میره تو بهشت!) هزاران تلفن به من داده بشه که مرتباً زنگ می خورن و من با لبخند موذیانه ی مخصوص خودم هیچ کدوم رو جواب ندم و هی آب پرتقال بنوشم و هی کیف کنم. و دوستان و آشنایان هم بسی به خاطر این اخلاق نیک من رو ستایش کنن و ازم تقدیر و تشکر به عمل بیارن. بعله!!!
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در سه شنبه 13 تیر 1391 و ساعت 12:00 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

من خانه دار نیستم اما خانه دارها را دوست دارم
دوستان عزیزم!
از وقتی که تحصیل ما تمام شده، زندگی داره روی قشنگشو بهمون نشون میده.تا جایی که حتی شاید بار و بنه رو ببندیم و راهی ماه عسل هم بشیم. 
فرشاد بیشتر از من کمبود وقت داشت. بطوریکه بعد از فارغ‏التحصیلی برنامه هاش رو کمی منظم تر کرد و حالا دیگه تقریباً هر روز بین هفت و نیم تا هشت خونه ست. من اما روزهای کاری ساعت شیش یا نهایتاً هفت خونه هستم و هنوز روزهایی که دانشگاه می رفتم رو با برنامه ای پر نکردم. این به این معنی هست که من دو روز در هفته در خونه بیکارم و این رو به پنجشنبه ها اضافه کنید که فقط دو ساعت میرم توی یک مدرسه و برمیگردم. 
شرحی که من از اوضاع دادم نشون میده که من بسی خانه دار شدم و این روزها بسی به امور خونه رسیدگی می کنم و بسی زبان می خونم و بسی در جای جای خونه دراز می کشم و طراحی وبسایت می کنم و هی از خودم پلان شبکه در می کنم و هی در حالت درازکشیده پول درمیارم( فکر نکنید این کارها برای من عایدی زیادی داره ها!! ولی خواستم پیشگیری کنم از کامنت هایی در این راستا که بس کن بابا! چقدر پول در میاری و الخ) 
در اولین روز بیکاری که طبع عادت ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شدم و به زور تا ساعت شش خودم رو در بند تختخواب نگه داشتم، و پس از اینکه امور شوهر داری رو به جا آوردم و در نهایت ساعت هفت و نیم فرشاد رو راهی کردم، دیدم که بیکاری بسیار به من فشار آورده و برای همین مثل مادربزرگ ها لباس پوشیدم و راهی خرید کردن شدم و در نهایت ساعت ده بود که با بیش از نیمی از خریدهام یعنی پنج تا طالبی و دو کیلو زردآلو و مبالغی گیلاس و سبزی خوردن و... به انضمام یک قابلمه ی خالی و دو بسته گوشت یخ زده و دو بسته سبزی یخ زده به سمت منزل مادر شوهر رهسپار شدم.
مادر شوهر عزیز اول از دیدن من و بعد از دیدن طالبی ها و در آخر از دیدن قابلمه خیلی تعجب کرد اما من به زودی زود این تعجب رو برطرف کردم و توضیح دادم که توی خونه بیکار بودم و برای خودمون خرید کردم گفتم برای شما هم بیارم و از بس که من به هر سبک و روشی قورمه سبزی میپزم فرشاد یاد قورمه سبزی های شما رو می کنه، اومدم که ازتون طرز پخت قورمه سبزی رو یاد بگیرم و این گوشت هم آخرین بسته از گوسفندیه که روز پاگشا برام کشتین و این سبزی هم آخرین بسته از ترکیب استثنایی مادربزرگمه و آمدم که نهار رو با هم باشیم و برای شام فرشاد هم قورمه سبزی ببرم.
مادر شوهر البته خیلی از رفتن من شاد شده بود و من هم که همیشه توی خونه احساس می کنم جایی که من نشستم مجهز به میخه بالاخره جایی رو پیدا کرده بودم که آروم بگیرم و نفس راحتی کشیدم. 
خلاصه که اون اولین روز برای من همانا بهترین روز بود چرا که انواع و اقسام سریال های ترکیه ای رو دیدم و از بس از مادر پرسیدم که عزل کیه؟ و نهال کیه؟ و مهند کدومه؟ و این مادر فولادزره مال کدوم سریاله؟ کلافه شد و تی وی رو خاموش کرد. و همچنین طرز پخت قورمه سبزی رو به سبک مادر یاد گرفتم که هیچ فرقی با سبک خودم نداشت اما نمی دونم چرا انقدر خوشمزه تر بود و هر چی دقت کردم که فوت کوزه گری رو ببینم، چیزی دستگیرم نشد. و همچنین ساعت ها با مادر شوهر حرف زدیم و درد دل کردیم و تخمه شکستیم و آب طالبی خوردیم وخلاصه به شدت به ما خوش گذشت.

اما بگم از فرشاد که وقتی شب قورمه سبزی رو طبق سلیقه ش گذاشتم روی میز و میز رو با هنر های خاص خودم به انواع و اقسام خوراکی ها آراسته کردم. با اولین قاشقی که در دهنش گذاشت چهره به هم کشید و ابتدا در نطق پیش از دستور مقداری به به و چه چه به اینجانب حواله کرد و سپس افزود که غذای امشب مزه ی قورمه سبزی های مامانم رو میده انگار که با همکاری  مامان تو پخته شده باشه!!!
می بینید دوستان؟؟ فرشاد مزه ی سبزی مادر من و دسپخت مادر خودش رو تشخیص داد اما این وسط هیــــــــــچ اسمی از من برده نشد...
بنابراین من هم در خانه داری سرخورده شدم و تصمیم گرفتم برای سه روز بیکاری در هفته م دنبال شغل جدیدی باشم.
نمی دونم چرا احساس می کنم من برای خانه داری ساخته نشدم.

پ.ن: تا کنون من موضوع قورمه سبزی رو از فرشاد مخفی کرده بودم، فکر کنم اگر الان اینجا رو ببینه می فهمه قضیه از چه قرار بوده.
پ.ن2: شاید در طرز فکرم در زمینه ی بی استعدادی م در آشپزی و خانه داری کمی تند رفتم، به هر حال تا بوده همین بوده که پسرها دستپخت های مادرشون رو تا آخر عمر فراموش نمی کنن، که در مورد فرشاد من کاملاً بهش حق میدم.
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در یکشنبه 4 تیر 1391 و ساعت 10:45 قبل از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

آرزوهایی که در من کشته شد...
یادمه اواخر سال هشتاد و پنج بود. اون زمان من خیلی جدی و با پشتکار تمرین موسیقی میکردم و کلی مطلب و کتاب میخوندم و کلی دنبال تکنیک های نوازندگی میگشتم...
خب بالطبع دانشجو هم بودم و همزمان درس میخوندم. ولی با این اوضاع به شدت توی این فکر بودم که شروع کنم و برای کنکور هنر بخونم و البته اون هم موقعی که در حد حرف بود همه تأییدش کردن اما چند روز که نشستم پاش و شروع کردم به خوندن، با مخالفت شدید خانواده روبرو شدم...
خلاصه این که توی تمریناتمون یکبار استاد اومد و گفت که برنامه ی کنسرت هنرجویی گذاشتن و من هم جزو هنرجو های منتخب هستم. بگذریم ازینکه چقدر شادی کردم و توی چه حس و حالی بودم.
جلسات کلاس روزهای جمعه بود، ساعت دو تا چهار. محلش زیر پل پارک وی بود و بهم اجازه ندادن تنها برم. مامان باهام اومد و تمام مدت با یه حالت کلافه یا اونجا قدم زد یا توی ماشین نشست. هفته ی بعد که حاضر شدم که بریم برای تمرین، مامان اینا مخالفت کردن و کار تقریباً به جاهای باریک کشید. من به دو دلیل خیلی ناراحت شدم، اول اینکه بد قول شده بودم و دوم اینکه خیلی علاقه داشتم به این تمرین...
دو سال بعد بود که توسط یکی از دوستان دعوت شدم به یه گروه کر، البته که خیلی حرفه ای نبودن ولی تمرین های منظم داشتن. برای تست صدا و سلفژ رفتم و پذیرفته هم شدم، مشروط به یک امتحان مجدد سلفژ و تئوری، ولی از ترس برنامه های دفعه ی پیش، عطای آواز رو به لقاش بخشیدم.
نمیدونم چرا امشب این چیزا یادم اومده و حتی ناراحتم کرده. خانواده ی من با هنر غریبه نبودن، حتی تمام زمینه ها رو برام فراهم میکردن که بهتر و بیشتر تمرین کنم. ویولنی که پدرم برام خرید (درست بعد از اون برنامه برای اینکه از دلم دربیاره) ساز گرون قیمتی بود و هنوز هم جزو بهترین هاست! اما انگار خانواده همیشه ترس داشتن ازینکه هنر تخصص اصلی من بشه. و اون ها دختر مهندس هنرمند رو به یک دختر هنرمند ترجیح میدادن.

امشب کنسرت هنرجویی آموزشگاهی بود که طی سه چهار سال گذشته اونجا تمرین می کردم. از قضا عسل خانوم هم اونجا می نواختن و من هم به دعوت استادم و هم به خاطر عسل شرکت کردم.
چقدر عسل با شادی و خنده ویولن رو کجکی دستش گرفته بود و غلط غولوط میزد و می خندید.
بعدش هم برای اولین بار توی دو سه ماه اخیر با فرشاد رفتیم و یه گردشی کردیم و شام فارغ التحصیلی هم به خودمون دادیم. فرشاد انگار فهمیده بود که پکرم و دلیلش رو نمی دونم چطور فهمیده بود. نمی دونم تمام مردها انقدر حس ششم قوی دارن یا مرد من فقط اینجوریه!
آخرهای شام درحالیکه دیگه داشتم با سالاد بازی میکردم، بی مقدمه گفت که راستی! سازت کجاست؟ گفتم از خونه ی پدری نیاوردمش. گفت فردا با هم میریم میاریمش. و گوشی تلفنش رو برداشت:
"سلام مامان! حال شما؟ پدر خوبن؟ مامان امروز عصر یه هندونه خریدم، خیلی برامون بزرگ بود پاره ش نکردیم. گفتیم اگر فردا خونه باشین هم خدمتتون برسیم برای عرض ادب و هم دور هم یه هندونه هم بخوریم..."
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در یکشنبه 28 خرداد 1391 و ساعت 09:00 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

با عرض شرمندگی از همه ی دوستان...
با عرض شرمندگی از همه ی دوستان، میخواستم مطلبی رو خدمتتون عرض کنم.
من اصولاً نظرات وبلاگم رو تأییدی نمی کنم، و سعی می کنم همه رو جواب بدم. هر گونه توهین و تحقیر و بی ادبی هم که توی کامنت ها نسبت به خود من وجود داشته باشه، پاک نمی کنم. به هر حال این نظرات شماست و نظرات شما برای من کاملاً محترمه. نمونه ش هم توی بخش نظرات وبلاگم هست که بدترین توهین ها بهم شده و من هیچ اعتراضی نکردم. و جوابی هم نداشتم که بدم، یعنی اگر چیزی به ذهنم میرسید یا دفاع رو لازم می دونستم حتماً اون رو هم جواب میدادم.

اما موضوعی که هست اینه که بی احترامی، توهین و تمسخر به سایر خواننده ها و نظرات وبلاگ رو اصلاً برنمی تابم، و با عرض شرمندگی هر حرفی خطاب به سایر خواننده ها زده بشه پاک می کنم. 
موضوع اینجاست که اگر حرفی هم قراره زده بشه، باید رو در رو باشه، مخاطب نظرات من هستم و در شرایطی که دو طرف برای دفاع از خودشون حاضر نیستن، من هم اجازه نمیدم که انتقاد توهین آمیز، یا تمسخر آمیزی صورت بگیره.

اکثر خواننده های من خواننده های ثابت هستند که وبلاگشون هم مشخصه و آدرس هم دادن. اگر انتقاد یا حرفی به همدیگه دارین، لطفاً رو در رو و مستقیم به خودشون بگین.

متشکرم
نوشته شده توسط مهتاب زاهدی در پنجشنبه 25 خرداد 1391 و ساعت 01:10 بعد از ظهر [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

All Rights Reserved 2005-2006 © http://mohandesakele.mihanblog.com